صبا هنر (سینما / تئاتر / هنر )

(محمد مهدی قاهری )

صبا هنر (سینما / تئاتر / هنر )

(محمد مهدی قاهری )

تسلیت

 

 

 

شهادت مظلومانه دخت نبی اکرم (ص)   شفیعه روز جرا  . بانوی دوعالم  

مظهر جود و صفا و همسر ولایت  و  مادر امامت  

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها  

                              بر تمامی  دلسو ختگان حضرتش  تسلیت باد   

 

 

 

  

                     بینایی خود را بسنجید  . ویزیت هم ندهید .

 

شاید باورتان نشود ولی از هر ۱۰ نفر، ۱ نفر دارای کور رنگی سبز-قرمز می باشد. برای فهمیدن اینکه آیا شما هم دارای چنین مشکلی هستید یا خیر، سعی کنید اعداد نوشته شده در دایره های زیر را بخوانید. در بر خی از این دایره ها هم چیزی نوشته نشده است! 

این هم نتایج. در تمامی دایره ها عددی نوشته شده است که افراد دارای دید سالم آنرا می بینند

خوب حالا بگید که تو این دایره پایینیه چه عددی نوشته شده ؟

افراد دارای دید سالم عدد 5 رو می بینند در حالی افراد دارای کوررنگی سبز-قرمز عدد 2 را می بینند

 

 

جالب

 

 

 

 

یک جوان یاسوجی به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپیشه زن سریال جومونگ و مخالفت پدرش برای ازدواج با این زن ، اقدام به خودکشی کرد. این جوان که پس از تماشای سریال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامی که خانواده‌اش را از این تصمیم مطلع کرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.

جوان یاسوجی از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی به کشور کره و یافتن سوسانو را تامین کند و زمانی که متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نیستند، با خوردن قرص اقدام به خودکشی کرد.

به دنبال این ماجرا، والدین جوان عاشق پیشه او را به بیمارستان منتقل کردند و با تلاش پزشکان، او از مرگ حتمی نجات یافت.

پدر این جوان در ارتباط با این موضوع گفت: پسرم تصور می‌کرد براحتی می‌تواند به کشور کره سفر و با هنرپیشه زن این سریال ازدواج کند و زمانی که به وی گفتم مبلغ فروش کل گوسفندان که تمام دارایی من است کمتر از یک میلیون تومان است، او نیز در اقدامی عجیب دست به خودکشی زد و اگر کمی دیر به بیمارستان می‌رسید،‌ به طور حتم جان خود را از دست می‌داد.

آخرین خبرها از وضعیت جسمانی جوان یاسوجی حاکی است که حال وی رو به بهبود است و از مرگ حتمی نجات یافته است.

 

یه نوشته جالب از دوستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                         جالبه بخونید . 

 ببینید این دوست من چه داستانی سرهم کرده  

 

دوشنبه


 
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت  ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم
 
که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .
سه‌شنبه


 
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش
 
تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود
 » (dressing=
لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو

انجام دادم ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم
 واسه‌شون سالاد رو سرو
می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من
نگاه می‌کردن.

 

چهارشنبه


 
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین.
 
پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من  آخرش نفهمیدم این کار  چه
 
تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

 

پنج‌شنبه


 
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه
 
ردیف  کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این  که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی
 
نیاد اونو بخوره.  ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟ نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.
 
جمعه


امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد
 
لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک)

خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

 

شنبه


 
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی
 
مراسم  روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه
 
جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه  یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .قبلا به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم  ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ..وای
 
من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود. وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود.
 
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش
برقصه
.
 
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و
زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟

 
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه ... مطمئنم ...